تبليغاتX
< سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها

سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها

گفتیم زندگی کنیم تا عاشق بشیم اما عاشق شدیم و طلب مرگ نمودیم

 به نام زندگانی حرامم شد جوانی

سلام

امروز که این مطالبو مینویسم ۲۱ شهریور ماه یعنی روز تولد منه

یا بهتر بگم روز به دام افتادن من

من نمیدونم شما عزیزانی که به وب لاگ من سر میزنید

 راجع به من چی فکر میکنید شاید میگید اینا همش دروغه

 و سیاوش این قدر ها هم که میگه تنها نیست

 شاید هم نه با من همدرد هستید و باورم دارید

نمیدونم.............

تنها چیزی که میدونم اینه که من خیلی تنهام و هیچ دروغی هم ندارم که

بگم  البته اینم بگم من توو وب دوستای خیلی خوبی دارم

 که با یه دنیا عوضشون نمیکنم

منظورم از تنهایی توو عالم واقعیه

تنهایی من از روز تولدم شروع شد..............

من همون روز که به این دنیا ناخواسته پا گذاشتم

 از عاقبت شوم خودم خبر داشتم واسه همین

همون لحظه که به دنیا اومدنم زدم زیر گریه

چون اگه حق انتخاب داشتم این دنیا رو هیچ وقت انتخاب نمیکردم

دل بریدم از تمام زندگی در تو گم گشتم به نام زندگی

با تو بودن شد برایم هر نفس معنی ناب کلام زندگی

با تولد رنج ما آغاز شد رنج افتادن به دام زندگی

 موج خواهش های تو اما کشید عاقبت ما را به کام زندگی

خدایا مییون این همه تنهایی هایی که بهم دادی خیلی سختی کشیدم

امّا مییون همین تنهاییهام بود که خودمو پیدا کردم

فهمیدم یه دل دارم به پاکی آب به یک رنگی شب و به صفای خودت

یه دلی که بیشتر از اینا باید قدرشو بدونم

  

برای روز میلاد تن من نمیخوام پیرهن شادی بپوشی

به رسم عادت دیرینه حتی برایم جام سر مستی بنوشی

برای روز میلادم اگر تو به فکر هدیه ای ارزنده هستی

منو با خودت ببر تا اوج خواستن بگو با من که با من زنده هستی

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

نمیخوام از گلای سرخ و آبی برایم تاج خوشبختی بیاری

به ارزشهای ایثار محبت به پایم اشک خوشحالی بباری

بذار از داغی دستای تنهات بگیره حرم گرما بستر من

بذار با تو بسوزه جسم خستم ببینی آتش و خاکسترم را

تو ای تنها نیاز زنده بودن بکش دست نوازش بر سر من

به تن کن پیرهنی رنگ محبت اگه خواستی بیایی دیدن من

که من بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز روز بودن من

نذار پایان این احساس شیرین بشه بی تو غم فرسودن من

خدایا 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 3:50 بعد از ظهر توسط سیاوش |