توو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی یاد تو هر تنگ غروب توو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن طعم تلخ غروبه غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده فک کنم چند روز قبل بود تنگ غروب آخه من تنگ غروب ها رو خیلی دوس دارم نشته بودم توو خونه تنها بودم داشتم مثل همیشه آهنگهای غمگین معین رو گوش میدادم گفتم پاشم برم بیرون یه هوایی بخورم شاید حالم بیاد سر جاش همین جور داشتم قدم میزدم که رسیدم به یه پارکی رفتم نشستم روی یه صندلی زل زدم به فواره ی آب که میرفت بالا بعدش میریخت توو حوض رفته بودم توو فکر که کنارم رو چمنها دو تا جوون نشسته بودن که یکیشون داشت به دوستش میگفت دنیا خیلی دروغه خیلی بدِ این دنیا خیلی نامردِ اصلآ اگه دست خودم بود همین حالا میمردم٬ میمردم و از این دنیا خلاص میشدم... اینا رو شنیدم و با خودم یه تبسمی کردم و توو دلم گفتم نه بابا این دنیا این قدرها هم بد نیست هنوزبه همون فوّاره ی آب نگاه میکردم که چن تا بچه از کنارم رد میشدند داشتن میخندیدن نگاشون کردم اونقد قشنگ میخندیدن که نگو چشماشون داشت از خوشالی برق میزد وقتی اون صحنه رو دیدم درست همون لحظه تو به یادم اومدی اولین باری که بهم خندیدی به یادم اومد با همون سادگی کودکانه یادت میاد..؟؟؟ حتمآ یادت میاد اولین بار بهم گفتی اسمت چیه٬ گفتم یه دربه در گفتی چه اسم قشنگی گفتم قابل نداره بگیرو ببر گفتی چی اسمتو!!؟؟ گفتم نه قلبمو.... خندیدی و گفتی ببخشیدهاولی من دلبر نیستم امّانفهمیدی که باهمون خنده ی اول دلم رو بردی کمی با هم حرف زدیم گفتی ازت خوشم اومده از خودت بیشتر بگو. گفتم یه دیوونه که به جز خدا کسی نداره راستش خیلی تنهام کسی نیست که باهاش دردو دل کنم به خدا این دل من پر از غمه تموم دنیا برام جهنمه هر چه گویم من از این سوز دلم به خدا دلم میگه بازم کمه بازم کمه... گفتم حالا کمی هم تو از خودت بگو: شروع کردی به گفتن داشتی از حالو روزخودت تعریف میکردی تو میگفتی و من داشتم به این فک میکردم که بابا ما چه قد با هم فرق داریم تو از یه خونواده ی با کلاس بالا شهری بودی امّا من از یه خونواده ی فقیر پایین شهری اصلآ شبیه هم نبودیم امّا فقط یه چیز مشترک داشتیم اونم این بود که هر دومون تنها بودیم بعدش گفتی حالا میخوای با هم باشیم گفتم آره فقط یه مشکلی هست گفتی چی؟؟ گفتم من هیچی ندارم من از یه خونواده ی پایین شهری هستم و به درد تو نمیخورم... گفتی بابا بی خیال ما با هم فقط دو تا دوستیم فقط همین گفتم باشه.... خلاصه رفته رفته با هم بیشتر آشنا شدیم تو خیلی صاف و ساده بودی خیلی باهم صمیمی شده بودیم تااینکه بعدازیه مدّتی به این نتیجه رسیدم که عاشقت شدم اومدم پیشت باهزار زحمت وخجالت گفتم که من عاشق توشدم گفتی خب میدونم گفتم میدونی؟؟؟ گفتی آره چشمات داد میزنه که عاشقی امّا بعدش گفتی که بهتره زیاد دل نبندی... راستش منظور این حرفتو نفهمیدم فک کردم شوخی کردی دیگه زیاد جدّی نگرفتم خلاصه من همه ی زندگیم شده بود تو٬فقط تو به خاطر رسیدن به تو هر کاری میکردم ٬هر کاری...اینو به خودت هم گفتم٬گفتم که به خاطر تو هر کاری میکنم امّا تو مثل همیشه خندیدی و گفتی میدونم... ولی زیاد دل نبند بازم منظورتو نفهمیدم گفتم یعنی چی؟؟؟ گفتی:حالا....همین جوری٬خودت میفهمی اصلآ ولش کن چند روز از این ماجرا گذشت نمیدونم چرا توو این چند روز یه جوری شده بودی یه جور نا جوردیگه مثل گذشته نبودی وقتی میخندیدی الکی بود انگار به زور میخندیدی دیگه مثل گذشته از ته دل باهام صمیمی نبودی بهت گفتم چیزی شده که به من نمیگی هول شدی و زود گفتی من نه ....نه مگه قراره چیزی بشه نه من فهمیدم که چیزی شده که نمیخوای من بفهمم گفتم هر جور راحتی فرداش اومدم در خونتون میخواستم تعقیبت کنم تا شاید بفهمم چی شده تو از خونه اومدی بیرون منم دنبالت کردم رفتی به یه شرکت بعدش با یه پسر جوون خوش تیپ کلاس بالا اومدید بیرون نشستی توو ماشینش و با هم رفتید من فهمیدم قضیه چیه همه ی دنیام ریخت به هم... فرداش که با هم قرار داشتیم نیم ساعت هم دیر اومدی در حالی که تو همیشه سر وقت مییومدی دیدی حوصله ندارم گفتی چی شده گفتم که اون پسره که دیروز باهاش رفتی بیرون کی بود؟ خندیدی و گفتی خب اسمش مهردادِ گفتم خب کیه باهات چی کار داره گفتی خب من و اون قراره با هم ازدواج کنیم تا اینو گفتی من زمین زیر پام آسمون شد فک کردم دارم می افتم دست خودم نبود اشک چشام جاری شد با هق هق گفتم چی؟؟؟ گفتی ببین سیاوش ما فقط دو تا دوستیم فقط همین ولی مهرداد فرق میکنه اون عشق منه به قول خودت تو از یه خونواده ی دیگه ای هستی تو انتظار نداری که من واسه همیشه با تو باشم وقتی هیجی نداری٬سیاوش ما با هم فرق داریم اینو بفهم من اصلآ حرف نزدم تو همین جوری داشتی حرف میزدی میخواستی یه جوری آرومم کنی امّا به خدا توو اون یه ساعتی که همش تو داشتی حرف میزدی اصلآ نفهمیدم چی گفتی اصلآ صداتو نشنیدم همش داشتم خاطرات گذشته رو مثل یه فیلم نگا میکردم آخرش گفتی من باید برم گفتم همین گفتی همین.... گفتمش دل میخری پرسید چند گفتمش دل مال تو٬ تنها بخند خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود من آمدم او رفته بود دل ز دستانش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود بعدش رفتی٬ از اون روز تا حالا ندیدمت نمیدونم کجایی چی کار میکنی حتمآ تا حالا فراموشم کردی من هنوز توو پارکی که چند ساعت قبل اومده بودم نشتم دارم به همون فواره ی آب نگاه میکنم که آب و میبرد بالا بعدش میریخت پایین تو هم مثل اون منو با خودت بردی به اون بالا بالاها بعدش ولم کردی تا بیافتم پایین امّا ندونستی که چی به سرم میاد حالا منم به این نتیجه رسیدم که دنیا دروغه خیلی بدِ چون اگه دنیا دروغ نبود تو رو هیچ وقت از من نمیگرفت شاید هم سرنوشت این بود امّا کاش سرنوشت جور دیگه ای می نوشت حالا دارم منظور اون حرفتو میفهمم که میگفتی زیاد دل نبند تو از اولش منو دوس نداشتی امّا من نه روز اوّل آشنایمون بهم گفتی که ما با هم فقط دوتا دوستیم امّا نگفتی که عاشق نشم امّا نگفتی که نباید این دوستی به عاشقی برسه الان هم خیلی وقته که قاطی کردم خیلی وقته که با خودم حرف میزنم خیلی وقته که تنها گریه میکنم هنوز برات نامه مینویسم امّا نمیدونم کجا بفرستمشون واسه همین میذارم لای کتابام بعد میام نامه هایی که خودم نوشتم رو دوباره میخونم٬با اینکه خیلی وقته که از هم جدا شدیم امّا هنوز دلم به نبودنت عادت نکرد هنوز با یاد تو زندگی میکنم نمیدونم چرا...شاید عاشقم امّا... دیگه توو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره امّا به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره امّا حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره خیلی وقته که توو این پارک نشستم هوا هم داره یواش یواش تاریک میشه باید دیگه پاشم برم...ولی بدون لازم نیست تو منو دوست داشته باشی چون من تو رو به اندازه ی هر دومون دوس دارم عزیزم میدونم حالا با اون پسره شاید به خیلی چیزا رسیدی که من نمیتونستم بهت بدم شاید الان خوشبختی داری میگی میخندی امّا اصلآ به من فک نکن چون من جز غم چیزی ندارم چون من یه در به در بودم و هستم هنور هم خیلی آرزو ها دارم که به هیچ کدومشون نرسیدم ولی خوشالم که تو به آرزوهات رسیدی ما هر چه دویدیم به مقصد نرسیدیم از عشق به جز مزه ی تلخش نچشیدیم این دست منو دامنت ای عشق کجایی یک عمره که از عشق فقط قصّه شنیدیم 
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط سیاوش |