تبليغاتX
< سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها -

سـلطــــــــــــــــان قلبــــــــــها

گفتیم زندگی کنیم تا عاشق بشیم اما عاشق شدیم و طلب مرگ نمودیم

 

 روزي روزگاري تووي يه جنگل يه گنجيشك كوچولو زندگي ميكرد

اما اين گنجشك ما هيچ دوستي نداشت كسي نبود كه حالشو بپرسه

باهاش بگه بخنده٬ واسه همين اونم فكر ميكنه كه اگه بره به يه جاي ديگه

 ميتونه دوستاي خوبي واسه خودش پيدا كنه

واسه همين يه روزي ميزنه به پرواز و ميره٬ خودش هم نميدونست كجا

ميخاد بره فقط داشت پرواز ميكرد تا هر چه زودتر از اون سراي غم و تنهايي

دور بشه و به اميد اينكه به يه جايي برسه پر از دوستاي مهربون و

وفادار

گنجشك قصه ي ما چند روز و شب همينجور داشت پرواز ميكرد

كه يهو چشمش مي افته به يه بيشه ي سر سبز كه وسطش يه بركه ي

بزرگي بود گنجشك كه خيلي  خسته و تشنه شده بود

ميره میشینه کنار برکه تا هم استراحتی کنه هم کمی آب بخوره

همینجوری که داشت آب میخورد و خدا رو شکر میکرد

یهو چشمش می افته به یه ماهی قرمز خوشکل که داشت با ناز و ادا

شنا میکرد و پوز خوشکلیشو به بقیه ی ماهی ها میداد

گنجشک کوچلو با دیدن اون ماهی دیگه خستگی و تشنگی از یادش میره

فقط محو تماشای اون ماهی میشه اما ماهی  کمی اونجا دور

میزنه و بعدش میره

از اون روز به بعد گنجشک کوچولو هر روز همون موقع میومد کنار برکه تا

ماهی رو ببینه این کار هر روز گنجشک شده بود

یه روز ماهی خوشکله ازش میپرسه تو چرا هر روز میای اینجا و منو تماشا

 میکنی گنجشک با صدای گرفته میگه من هیچ دوستی ندارم

تنهای تنهام میشه ما با هم دوست بشیم

ماهی میگه آره چرا که نه....!!

یه مدت تقریبآ زیادی از اون آشنایی میگذشت

 یه روز گنجشک میاد کنار برکه

  تا به ماهی یه چیزی بگه اون روز واسه گنجشک یه روز متفاوت بود

اون اومده بود تا به ماهی بگه که توو این مدّت چقدر به اون احساس نیاز

 پیدا کرده 

تا بگه که اون  عاشق ماهی شده  و جز اون کسی رو نداره 

و توو اون بیشه که واسه گنجشک همه ی دنیا بود جز ماهی آشنایی نداره

اون موضوع رو به ماهی میگه امّا ماهی میگه همه ی حرفات دروغه

و باور نمیکنه

ماهی میگه به یه شرطی حرفاتو باور میکنم  اونم اینکه بیای پیش من

یعنی تووی آب

 و میگه تا فردا فرصت داری بعدش شنا میکنه و میره

امّا گنجیشک کوچولوی قصه ی ما هیچ دروغی نمیگفت اون واقعآ ماهی رو

 دوس داشت پس تصمیم میگیره که بره زیر آب پیش ماهی

فردا که شد گنجشک لرزون لرزون میاد کنار برکه

بعد از مدت کمی ماهی هم میاد

گنجشک کوچولو با صدای گرفته میگه واقعآ اگه من بیام توو آب باور میکنی

که من عاشق تو شدم

ماهی میگه آره بابا...................

بعدش گنجشک میپره بالا و با سرعت میاد به طرف آب٬ میره زیر آب

میرسه به ماهی خوشکله  با پرهاش ماهی رو ناز میکنه و میخنده

توو اون لحظه گنجشک کوچولو به تموم آرزوهاش رسیده بود

عشقی که مدتها دنبالش بود رو سرانجام پیدا کرده بود

دیگه از خدا هیچی نمیخواست

امّا انگار یه مشکلی هست چشمای گنجشک کوچولو بسته شد

داره میره ته آب نکنه٬نکنه اون داره میمیره؟

آره....... گنجشک کوچولو با تموم احساسات پاکش مرد

  اون تنها به دنیا اومد تنها زندگی کرد و تنها هم مرد

 

گنجشک دروغ نمیگفت چون  با این کارش صداقتش رو ثابت کرد

ولی این وسط کسی که دروغ میگفت ماهی بود 

 چون بازم از شدّت غرور عشق گنجشک رو باور نکرد

گنجیشک کوچلو مرد و ماهی هم بدون ناراحتی شنا کرد و رفت

بابا بیا ببین چه خبره هااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط سیاوش |